تبلیغات
پادشاه اعداد

آبی آسمان را دوست دارم...


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:سه شنبه 3 اسفند 1389-04:00 ب.ظ

نویسنده :seven *

باران كه می بارد تو در راهی....

شب باران می آمد.یك آدم كلافه زیر لب تن اجدادراننده های بی احتیاط را روی ویبره گذاشته بود.
پسركی كه فردا امتحان داشت حالش از "باز باران با ترانه می خورد بر بام خانه"...به هم می خورد.
بابا كنار پنجره تندتند سیگار می كشید.سوز می امد.مادر خوابیده بود.گداهای شهر زیر سقف تئاتر شهر جمع شده بودند.
دكه داری كه یادش رفته بود روی روزنامه هایش پتو بكشد حالا می لرزید.دو نفر كه تازه نامزد كرده بودند كنار اتوبان پیاده می رفتند و اصلا حالیشان نبود كه موش آب كشیده شده اند.مهم نبود.

پیرمردی كه دكتر به بچه اش گفته بود آلزایمر گرفته نشسته بود روی نیمكت های سرد پارك و داشت به این فكر می كرد كه چرا بچه ها دیگر حوصله بازی ندارند.
دو تا دزد قرار گذاشتند كه امشب را استراحت كنند.مادر بزرگ كنار رادیوی دوموج عتیقه ...سجاده اش را پهن كرد.بوی نم هوا را برداشته بود.
یك نفر داشت گریه می كرد.چشم هایش خیس شده بود.دستهایش خیس شده بود.با خودش حرف می زد:"چه خوب !باران كه می اید كسی نمی فهمد دارم گریه می كنم" ....
*******
صبح كه بیدار شدم باران نمی امد.خدا تازه به فكر كودكی افتاد كه فردا امتحان داشت و كفش هایش سوراخ بود.


7: *** هزاران نفر برای بارش باران دعا میکردند... غافل از اینکه، خدا با کودکیست که چکمه هایش سوراخ است ***




نوع مطلب : عشقولانه 

تاریخ:شنبه 23 بهمن 1389-10:18 ب.ظ

نویسنده :seven *

جای خالی(...)!

همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...هیچ کسی به او کار نمی داد...همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}...یک شب که مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...مداد سفید تا صبح کار کرد...ماه کشید...مهتاب کشید...و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توی جعبه ی مداد رنگی...جای خالی او...با هیچ رنگی پر نشد!!!


تاریخ:یکشنبه 10 بهمن 1389-12:33 ب.ظ

نویسنده :seven *

رباعی( سید مجتبی دهقان پیشه )

معشوقه تو را غزل بخوانم یا نه؟

چشمان تو را عسل بخوانم یا نه؟

اسرار مرا قصیده ها میدانند

اسرار تو را غزل بخوانم یا نه؟

7 7 7 7 7 7 7

من عاشق یک دانه گندم هستم

دیوانه تر از تمام مردم هستم

حالا که به احساس تو عادت کردم

من متهم ردیف چندم هستم؟

 

سید مجتبی دهقان پیشه ( سید )

وبلاگ



تاریخ:پنجشنبه 21 مرداد 1389-11:16 ب.ظ

نویسنده :seven *

بدون شرح...



تاریخ:پنجشنبه 2 اردیبهشت 1389-12:55 ق.ظ

نویسنده :seven *

بگذر...

دوست ندارم وقتی بغض کرده ام چیزی بگویم . روزی که خواستم برگردم و برای تو باشم ، یادم هست چه ساده گفتی باید برای تمام لحظه های که پرت بودم فحش بخورم . و من گله ای نکردم . گله ای ندارم . که هنوز مانده تا له شوم  . هنوز مانده تا لحظه ای که گذشته باشم از همه چیز .
اگر تاب نیاوردم ، اگر ناله کردم ، بگذر . بگذار به پای کوچکی ام . بگذار به پای ناتوانی ام . خوب می دانی که نمی دانم با اینهمه تیرگی چه کنم . خوب می دانی که چقدر درمانده ام . نه رها می شوم نه می توانم برگردم . شاید امتحان توست . یا شاید تاوان تمام سال های بیگانگیست . . . هرچه هست بهتر از روزهای بی دردیست .



تاریخ:جمعه 28 اسفند 1388-03:04 ق.ظ

نویسنده :seven *

برای آنها که امسال عید ندارند...!!!

زمان به سرعت میگذرد انگار همین دیروز بود برای سال 88 بهاریه مینوشتم ! چه زود میگذرد این عمر آدمی!
تها چند ساعت دیگر باید به امسال بگوییم پارسال! این بهار با کلمات هم بازی میکند.
اما من همیشه پاییز را بیشتر دوست داشتم نه بخاطر زرد شدن برگ ها! بخاطر رقص برگ ها هنگام افتادن...!
سال 88 را خیلی دوست داشتم با همه  اتفاق های تلخ و شیرینش
این آخرین پست سال 1388 را تقدیم میکنم به:

مینوسم ..
می نویسم برای آنها که امسال عید ندارند!
برای آنها که عزیز از دست داده اند
برای ماهی قرمز تنگ کوچک خانه یمان که همین چند ساعت پیش مرد!!!
برای آنها که سر قرمز و آبی!! دعوایشان شده بود!!
آنها که مریض دارند ، آنها که زندانی دارند!
برای حاجی فیروز ها.
برای احمد آقا (رفتگر کوچه مان ) که الان دارد صدای دلنشین جارویش گوشم را نوازش میدهد
برای آنها که آبی آسمان را دوست دارند
برای آنها که ... تقدیم به تو..
تو که در شبهای مهتاب همچون  پروانه میشوی...

se7en: این آخر سالی تشکر میکنم از حسین قدیانی عزیز مردی از جنس پروانه ها ، که با " قطعه26"  منو (به قول رفیقم) پروانه ای کرد.  و همچنین از کامران نجف زاده دوست داشتنی ( خبرنگار محبوب من) که گزارش دیدنی و قشنگش و براتون آخر این پست میزارم (حتما ببینین).

"عید همگی مبارک"

"گزارش را حتما ببینید"



تاریخ:جمعه 21 اسفند 1388-12:41 ق.ظ

نویسنده :seven *

تقدیم به se7en ( تولدت مبارک)...

سلام دوستای گلم
این اولین پستی هستش که برای وبلاگse7enjo0nمیذارم. امیدوارم بتونم وبلاگ خوب و پرمحتوا و قشنگی با کمک شما دوستای مهربون بسازم.
از دوست مهربونم shopolak که اولین کسی است برای ساختن وبلاگ کمکم کرد ممنونم

21/12/1387  ساعت 00:07 بامداد


7  7 7 7

یک سال گذشت (چه زود!!!). امروز داشتم فکر میکردم واسه تولدت چی کار کنم، خواستم یه جشن بزرگ واسه تولد همدم تنهایی هام (se7en) بگیرم اما میدونستم که اهل تشریفات و بریز به پاش نیستی و سادگی رو ترجیح میدی تصمیم گرفتم ، چند خطی یادگاری بنویسم برایت " به همین سادگی".
و اما عشق...
se7enjo0n یک ساله شده ای و در این یک سال در کنار دوستای خوبی همچون داداش مهدی(MRM313) که میدونم این روزها از حرف های من دلخوره!!! داداش میلاد(مسافر شبهای بی قرار)، آبجی مائده( دلنوشته های مائده)،
نگار جون(همیشه بهاری)، سمانه خانم( انتظار)، tota (دختر آبادان)و نفر همیشه هفتم که مثل خودته،
سعیده( shopolak) ، مهربانی و صفا و صمیمیت را آموختی و به اندازه 22 سال زندگی تجربه های شیرین و قشنگی بدست آورده ای.
این روز ها ، تو خود میدانی حال و روز خوبی ندارم اما برای تو مینویسم برای روز تولدت ،برای تو که همدم
تنهایی های من بودی و هستی! مدعیان رفاقت یک روز هستند و روز دیگر پیدایشان نیست!!! بماند جا برای درد و دل اینجا نیست باشد برای روز مبادا!!
اما برای تو مینویسم..
تو که " مترسک " را دوست داری چون کلاغ ها را فهمیده بود!
تو که مجنون، " مجنون" شدی در آن شبی که مجنون نمازش را شکست!
تو که گفتی دیگر آدمی را دوست نمیدارم، " میخواهم درخت باشم"
آدم هایی که قدر خورشید را ندانستند و عینک دودی بر چشم زدند!!
se7en تو بیشتر از این ها حق بر گردن من داری، تو بودی که حرف های " آبشار " را برایم " دیکته " کردی که میگفت: در سقوط هم میتوان با شکوه ، سهمگین و پر صلابت بود!
راستی آخر هم نفهمیدم چرا میگفتی " کاش می شد آسمان را متر کرد ... "
اما واقعا ، " چقدر سخته "! اصلا این چیزی که گفتی  محاله!!!!
اما میدانم چرا گفتی " گاهی بهتر است دروغ بگوییم "! ، حالا بماند که چرا...
هنوز هم در " انتظار فراموشی " خواهم ماند تا " 7 دقیقه بامداد " ...
راستی میدانم که چقدر سهراب را دوست داری این شعر سهراب یادم آمد:
دیر گاهی ست که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست در این خاموشی!
دستها ، پاها ، در  " قیر شب " است.
se7en من هم مثل تو  این روز ها " دلم کمی پریدن می خواهد! "
من اما میخواهم در این لحظه باشم ، زندگی کنم و بنویسم...
می خواهم با لبخندی رویاهایم را از دنیا پس بگیرم.
میدانی! دلم هوای ابری میخواهد، و خیس باران شدن را.
خدارا چه دیده ای!!!
شاید اینجا هم باران بارید....




پ ن : از همه دوستانی که این کلبه کوچک را خونه خودشون دونستن و توی این یک سال افتخار دادن و با حضور گرم و سبزشون خوشحالم کردم ، صمیمانه تشکر میکنم .
پ ن : آخرین پست این وبلاگ در سال 88 در چند روز آینده آپ خواهد شد. ( حتما ببینین ، ویژه هستش)

 



تاریخ:پنجشنبه 20 اسفند 1388-02:43 ق.ظ

نویسنده :seven *

داستانک!!!

دوباره دعوایشان شده بود . مرد اصلا حرف نمیزد . زن میگفت : " آخه نمیگی من چه طور باید خرج خونه رو دربیارم ؟ببین دستام رو . ببین عروست شده نظافتچی خونه همسایه ها . "

مرد جواب نداد . زن چادرش را کشید جلوتر . دوباره زیرچشمی به اطراف نگاه کرد .

کسی نبود . جری تر شد . گفت : " این هم از شازده بزرگت که میگفتی درس خونه . آقا دو تا تجدید آورده تازه میگه همه معلم خصوصی دارن ، منم میخوام . "

مرد ساکت شد . زن خندید و گفت : " یه خبر خوب هم دارم . برای نرگس خواستگار پیدا شده . کاش بودی و میدیدی ... "

و بعد یک قطره اشک از چشمهایش جدا شد . جوی باریکی روی صورتش کشید و یواش افتاد روی سنگ قبر ... .




تاریخ:پنجشنبه 13 اسفند 1388-02:10 ق.ظ

نویسنده :seven *

قلب ها برای چه کسی می تپند…



آدمی دو قلب دارد !

قلبی كه از بودن آن با خبر است و قلبی كه از حضورش بی خبر.
قلبی كه از آن با خبر است همان قلبی ست كه در سینه می تپد
همان كه گاهی می شكند
گاهی می گیرد و گاهی می سوزد
گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه
و گاهی هم از دست می رود…

با این دل است كه عاشق می شویم
با این دل است كه دعا می كنیم
با همین دل است كه نفرین می كنیم
و گاهی وقت ها هم كینه می ورزیم…

اما قلب دیگری هم هست.قلبی كه از بودنش بی خبریم.
این قلب اما در سینه جا نمی شود
و به جای اینكه بتپد…..می وزد و می بارد و می گردد و می تابد
این قلب نه می شكند نه میسوزد و نه می گیرد
سیاه و سنگ هم نمی شود
از دست هم نمی رود

زلال است و جاری
مثل رود و نسیم
و آنقدر سبك است كه هیچ وقت هیچ جا نمی ماند
بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملكوت می رقصد

این همان قلب است كه وقتی تو نفرین می كنی او دعا می كند
وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد
وقتی تو می رنجی او می بخشد…

این قلب كار خودش را می كند
نه به احساست كاری دارد نه به تعلقت
نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی

و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند
به خاطر قلب دیگرشان
به خاطر قلبی كه از بودنش بی خبرند .

se7en: “بعضی در زندگی چراغی می افروزند ، بعضی دیگر خودشان نور اند…



تاریخ:یکشنبه 11 بهمن 1388-12:15 ب.ظ

نویسنده :seven *

7...

این روزها مدام این شعر شمس لنگرودی توی فکرام تاب بازی میکنه:


پرودگارا!!
گریه نکن،
درست میشود!



تاریخ:جمعه 27 آذر 1388-11:51 ب.ظ

نویسنده :seven *

فقط همین!!!



کاش میشد آسمان را متر کرد...!i


فقط همین!!!
 

     


تاریخ:جمعه 20 آذر 1388-01:03 ق.ظ

نویسنده :seven *

گاهی بهتر است دروغ بگوییم!!!

ابراهیم

نه تو می‌توانی غم‌ها را بشكنی

تبر بزرگ را بر دوش بزرگترین غم بنشانی

و زیر لب با خدایت بخندی

تو تنها می‌توانی

رستوران كوچكی در "اُكانول" را جارو بكشی

و گاهی بی‌گدار به دخترك زیبا، چشمك بزنی.  

 

نه من ....!!

كه می‌گویند هنوز زنده است

و بر دریاهای بی‌در و پیكر فرمانروایی می‌كند

من تنها می‌توانم

قرص‌های افسردگی‌ام را از یاد نبرم

و مواظب باشم مستی

به خیابانهای منتهی به شهر سرایت نكند.

 

تاریكی ادامه دارد

بیا لب‌هامان را آتش بزنیم

و روح آواره‌مان را به آسمان بفرستیم  

تا ابر شوند

ببارند

و ما را چون مورچه‌های كوچك ِ دلتنگ در خود غرق كنند...

- آری

  گاهی بهتر است خیالبافی كنیم.

 

ابراهیم

ما پیامبران بی‌كتاب و نان و نامه‌ایم  

كه صبح‌ها از شانه‌‌ی گرسنه‌‌ی شب برمی‌خیزیم 

چین‌های پیشانیمان را اتو می‌كشیم

و به اسماعیل خوشبخت همسایه لبخند می‌زنیم

- آری

   گاهی بهتر است دروغ بگوییم.  

 



تاریخ:سه شنبه 5 آبان 1388-01:13 ب.ظ

نویسنده :seven *

به دلم می گویم...

به دلم می گویم
شاید این شعرفرو سوخته در شمع شبم
شاید این نامه که برباد نوشتم بر دوست
برتن باد بماند وبه دستش برسد نیمه شبی
شاید این درد مدام به سرانجام رسد
شاید این رنج همیشه به سحر هم نرسد
وتن خونی ورنجور وپراز تاول من
ره خود یابدو از حادثه بیرون بشود نیمه شبی
شاید این خانه بی رونق رویاهایم
شاید این کلبه تاریک و خموش
ازسر معجزه ای آینه باران بشودنیمه شبی
به دلم می گویم
مدتی هست دعا می خوانم

مدتی هست نگاهم به تماشای خداست
مدتی هست امیدم به خداوندی اوست
نغمه اشک مرا گوش خدا می شنود
شاید این قفل دروغین که به بغضم زده ام
با سر نیشترخاطره ای باز شود
شاید این گریه آرام فغانی بشود نیمه شبی
مرغ جانم هوس رنگ پریدن دارد
ومن بندی رویای زمین
قفسی جنس قناعت برو ساخته ام
به دلم می گویم
قفسم کم رمق است
شاید این دخمه بی پنجره در هم شکند
شاید این عمر قفس گونه به پایان برسد نیمه شبی
به دلم میگویم
به دلم میگویم
ودلم میگوید همه اینها وعده ست
همه اینها سخنانیست که من می دانم
از برای غم هر روزه ی من میگویی
پر از شایدو ای کاش و پر ناباوری اند
به دلم میگویم
عازم یک سفرم
سفری دور به جایی نزدیک
سفری از خود من تا به خودم
شاید این بار سفر چاره کارم بشود
شاید این وعده بیهوده به جایی برسد


نوع مطلب : عشقولانه 

تاریخ:چهارشنبه 29 مهر 1388-01:07 ق.ظ

نویسنده :seven *

قیر شب..

دیرگاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است.

بانگی از دور مرا می خواند،

لیک پاهایم در قیر شب است.


رخنه ای نیست در این تاریکی:

در و دیوار بهم پیوسته.

سایه ای لغزد اگر روی زمین 

نقش وهمی است ز بندی رسته.


نفس آدم ها

سر بسر افسرده است.

روزگای ست در این گوشۀ پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است.


دست جادویی شب

در به روی من و غم می بنند.

می کنم هر چه تلاش،

او به من می خندد.


نقش هایی که کشیدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هایی که فکندم در شب،

روز پیدا شد و با پنبه زدود.


دیرگاهی است که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است

جنبشی نیست در این خاموشی

دست ها، پاها، در قیر شب است.

                                سهراب جونم(سپهری)



تاریخ:چهارشنبه 15 مهر 1388-03:37 ب.ظ

نویسنده :seven *

چقدر سخته..

چقدر سخته که عشقت روبروت باشه
نتونی هم صداش باشی
چقدر سخته که یک دنیا بها باشی
نتونی که رها باشی
چقدر سخته...
چقدر سخته که بارونی بشی هر شب
نتونی آسمون باشی
چقدر سخته که زندونی بمونی بی در و دیوار
نتونی همزبون باشی
چقدر سخته...
"چه بدبخته قناری که بخونه
اما رویاش حسه بیرونه
چه بدبخته گلی که مونده تو گلدون
غمش یک قطره بارونه
چقدر سخته که چشمات رنگ غم باشه
ولی ظاهر پر از خنده
چقدر سخته که عشقت آسمون باشه
ولی آسون بگن چنده
چقدر سخته کلامت ساده پرپر شه
نتونی ناجیِش باشی
چقدر سخته که موندن راه آخر شه
نتونی راهیِش باشی
چقدر سخته تو خونت عین مهمون شی
بپوسی، خسته بیرون شی
چقدر سخته دلت پر باشه ساکت شی
ولی توو سینه داغون شی
چقدر سخته که یک دنیا صدا باشی
ولی از صحنه ی خوندن جدا باشی
چقدر سخته که نزدیک خدا باشی
ولی غرق ادا باشی...!!!



تاریخ:پنجشنبه 12 شهریور 1388-10:22 ب.ظ

نویسنده :seven *

دلم کمی پریدن می خواهد...!

این روزها زیاد شده اند دلیل ها برای نرسیدن تو
و تو که خود دلیلی شده ای برای نرسیدنت
پاهایت که می روند و مقصد که نامعلوم است
و تو دلخوشی به ردی که از پس رفتنت می ماند!
این روزها کدام به کار می آیند...؟!
جرأت،شهامت یا که جسارت!!
فکر می کنم به قدم های برنداشته به راه هایی که می خواهم بروم
و می گردم ته وجودم را به دنبال جسارتی گم شده!
می دانی!دلم کمی پریدن میخواهد این روزها
تو!چرا هرچه خط میزنمت بازهستی!!!؟
نبودنت را میخراشند
روزها...زندگی...زمان
روی تنم و آرام میگذرند
و چه تلخ است طعم نبودنت!
گاهی نمی دانم چه میخواهم
گاهی آنقدر فکرهایم،آرزوهایم،برنامه هایم...
میریزند به ذهنم که دستپاچه می شوم
گاهی گم می شوم در هجوم افکار
و این گاه ها انگار که نمی گذرند و هی کش می آیند در ذهنم!
حواسم مدام پرت فرداها می شود
و می مانم برای بی دلیلی ام
برای بی جایی خیالاتم و بی مکانی بودنم...!
من اما می خواهم در این لحظه باشم
زندگی کنم و بنویسم...
می خواهم با لبخندی رویاهایم را از دنیا پس بگیرم
می دانی! دلم هوای ابری میخواهد
و خیس از قطره های باران شدن را
خدا را چه دیده ای!!
شاید اینجا هم باران بارید...
               
                                                                   



تاریخ:شنبه 31 مرداد 1388-01:23 ق.ظ

نویسنده :seven *

آبشار

در سقوط هم

می توان

با شکوه

سهمگین

و پر صلابت بود

این را

" آبشار " می گفت.


7 7 7 7 7 7 7 7  

حلول ماه مهمانی خدا رو به همه دوستای گلم تبریک میگم


تاریخ:شنبه 10 مرداد 1388-02:10 ق.ظ

نویسنده :seven *

بگو آمین

وقتی مجنون دیگه میلی

نداره برای لیلی

وقتی لیلی جای مجنون

پیش فرهاد میره خیلی

وقتی فرهاد جای شیرین

به جای اون عشقه دیرین

میره جای ویس رامین

من میگم نفرین به این عشق

شماها هم بگین آمین

7 7 7

بسوزد خانه ی لیلی و مجنون كه رسم عاشقی در عالم انداخت

 اگر لیلی به مجنون داده میشد دل هیچ عاشقی رسوا نمی شد



نوع مطلب : عشقولانه 

تاریخ:یکشنبه 4 مرداد 1388-04:19 ب.ظ

نویسنده :seven *

در انتظار فراموشی...

هیچ کس اینجا نیست...

جز من و نیمکتی در انتظار دیدن تو

هیچ کس

جز ساعتی که از کهولت سن دارد خمیازه میکشد

و چراغی که سر انجام

سکته کرد

هفت دقیقه ی بامداد

پس تو کی می آیی؟ 

          7 7 7 7 7 7 7

آدم ها قدر خورشید را ندانستند ناگهان آسمان ابری شد

 

آدم ها دعا كردند كه خورشید ابرها را كنار بزند

و بار دیگر بر زمین بتابد

خورشید ابرها را كنار زد

و بار دیگر بر زمین تابید

.

آدم ها عینك دودی به چشم زدند!!!

                         

            7 7 7 7 7 7 7


"ماهیان خنگ! قلاب ها علامت کدام سوالند؟

که پاسخشان می شوید..."

                

                                      $€7€N




نوع مطلب : عشقولانه 

تاریخ:یکشنبه 28 تیر 1388-02:57 ب.ظ

نویسنده :seven *

میخواهم درخت باشم

دیگر!
آدمی را دوست نمی‌دارم
می‌خواهم درخت باشم
پرندگان را
بیش‌تر دوست دارم!!!

7 7 7 7 7 7 7 7 7 7 7 7 7 7

با تو پرنده‌شدن
             چه آسان است.....!!!

            * * *
می‌گویم: سلام
کسی جوابم نمی‌دهد
پس خدانگهدار می‌گویم!
شاید از سر اتفاق
کسی دست‌هایش تکان بخورد! ! !



نوع مطلب : عشقولانه 



  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3